غزل ها

غزل رقص جنون اثر استاد محمد قدسی از مجموعه شعر مرا تعبیر کن

چرخیدن نسیم به رقص آورد مرا پیچیدن شمیم به رقص آورد مرا عشق و جنون قشنگ­ ترین واژۀ خداست ترسیم عین و جیم به رقص آورد مرا کوچیدن پرنده به من بال می­دهد پرواز یاکریم به رقص آورد مرا حس می­کنم یتیم ­نوازی سعادتی­ست خوشحالی یتیم به رقص آورد مرا ...

ادامه نوشته »

سرودۀ استاد محمد قدسی – رهایی – دیوان عترت خورشید

رهائی   یوسف قدم نهاد به مصر وجود من رست­از هجوم گرگ فنا ، تار و پود من   وحدت، چو جان به پیکر کثرت نهفته­است این راز ، گشته فاش ، به چشم شهود من   از غیر دوست ، خالی و از او پُرِ پُرَم دارد به بحر ...

ادامه نوشته »

سرودۀ استاد محمد قدسی – دریایی – دیوان عترت خورشید

دریایی   یاد داری که چه شب­ها به غمت سر­کردم ! میچکید اشک و از آن دامن خود تر­کردم !   روی سوی تو نگاه از دگران گرداندم تا ز لاک خود خودشیفته ، سر بر­کردم   بس نشستم به بر آینه­ات ،چون طوطی هر چه تلقین که تو دادی ...

ادامه نوشته »

سرودۀ استاد محمد قدسی – غمزۀ ناز – دیوان عترت خورشید

غمزة ناز   وقت خوش بود و نقاب از رخ دلدار افتاد صبح پيدا شد و از جلوه ، شب تار افتاد   صوفي عربده­جو ، خرقه برآورد زتن زاهد سبحه به كف ، در پي زنار افتاد   مست از كوي ازل ، صبحدمي بگذشتي شور مستي ، به ...

ادامه نوشته »

سرودۀ استاد محمد قدسی – بزم سحرگاهان – دیوان عترت خورشید

بزم سحرگاهان   هر که از حق شد جدا ، پابند دنیا می­شود هر که شد پابند دنیا ، از خدا وا می­شود   هر که سر در آخور شهوت پرستی برده­است کی خبر از رمز و راز چرخ مینا می­شود ؟   معرفت بی­خون دل خوردن نمی­آید به دست ...

ادامه نوشته »

سرودۀ استاد محمد قدسی – گوهرسیراب – دیوان عترت خورشید

گوهر سيراب   هر كس به جهان ، قدر­شناس دم خويش است بي­كس نشود يكدم و خود ، همدم خويش است   بر خويشتن خويش ، كسي را كه برد راه بي­يار مخوانيد ، كه خود محرم خويش است مستي زگل آموز ، كه در بزم سحرگاه دور از ني ...

ادامه نوشته »

سرودۀ استاد محمد قدسی – اهل دل – دیوان عترت خورشید

اهل دل   موجیم ما و پهنة دریاست جای ما طوفان حباب می­شکند ، در هوای ما   ما را به خانقاه و خرابات کار نیست هر جا که هست اهل دل آن­جاست جای ما   از خانقاه ، خرقه گرفتن ز ما مخواه گو پیر عشق ، خرقه فرستد ...

ادامه نوشته »

سرودۀ استاد محمد قدسی – آیینۀ یکتایی – دیوان عترت خورشید

آئينه يكتائي   من نه آنم كه دهم دل به كسي الا تو مي­بري دل زمن، اي چشمة خوبيها ! تو   حُسن تقدير تو زيبائي و من شيدائي­ست عشق فرمود چنين ، شيدا من ، زيبا تو   اشگ­وار از لب چشم تو فتادم بر خاك كین چنين خوار ...

ادامه نوشته »

سرودۀ استاد محمد قدسی – جامانده – دیوان عترت خورشید

جامانده   من کیستم ؟ تجسم شمع فسرده­ای پروانه­سان ، به راه وفا ، جان سپرده­ای   ترسیم یک جوانی بر باد رفته­ای پیری زچنگ گرگ اجل ، زخم خورده­ای آواره­ای به دامن صحرای بی­کسی یا ره­گذار راه به مقصد نبرده­ای   در بحر بی­کرانة هستی ، زموج باد کشتی ...

ادامه نوشته »

سرودۀ استاد محمد قدسی – راز و نیاز – دیوان عترت خورشید

راز و نیاز   من شعر را به نام تو آغاز می­کنم در هر غزل ، به شوق تو لب باز می­کنم   ای آرزوی گمشده ! گر یافتم تو را دل را برایت آینة راز می­کنم   ساز­است ساز طبع من ، ای دل­نواز من وصف تو را ، ...

ادامه نوشته »