خانه / اخبار

اخبار

بحث عاقل جاهل از مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی

عاقل جاهل

در عالم هستی دو جریان در طول تاریخ همیشه روبروی هم قرار داشته اند و خود را به چالش کشیده اند ،جریان راستی که مصادیق آن انبیا و اولیا و خوبان الهی می باشند و مومنان عاقل و دانایان دانشمند و امثال آن ها در این جرگه اند و در برابر کافران و ملحدان و مشرکان و منافقان اند و دیگر ، احمقان گول و احولان و مانند آن هایند که در این راستا قرار می گیرند

این دو جریان همیشه باهم در تضاد به سر می برند و تقسیم بندی هابیلیان و قابیلیان براساس همین است

و هر دو گروه اهل دعوت اند تنها فرقشان این است که ابراهیمیان به خدا و نمرودیان به شیطان درونی خود همه را می خوانند و اکثر مردمان در انتخاب راه حیران و سر گردانند که سخن کدام دسته را بپذیرند و نام آن ها به فرمایش امیرمومنان علی علیه السلام همج رعاع است که به هر بادی این سو و آن سو می شوند و به قول مولانا اینان به سبکی پر هستند که طوفان های صحرائی اینان را به دنبال خود می برد و نام اینان احمق است

اینان دارای رئیس و سردمدار اند و با نفاق و ریا کاری برای خود طرفدار درست می کنند

از آن طرف گروه راستین نیز به دو دستة عالم ربانی و متعلم علی سبیل نجات تقسیم می شوند و هر دو گروه در پیروی از آئین خود دارای مراتب اند که در جای خود قابل بحث است

درنهج البلاغه، كلمات قصار: 147

النَّاسُ ثَلاَثَةٌ: فَعَالِمٌ رَبَّانِيٌّ وَمُتَعَلِّمٌ عَلَي سَبِيلِ نَجَاةٍ، وَهَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ کُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ کُلِّ رِيحٍ، لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ، وَلَمْ يَلْجَؤُوا إِلَي رُکْنٍ وَثِيقٍ.

مردم سه دسته‏اند، دانشمند الهي و آموزنده‏اي بر راه رستگاري و پشه‏هاي دست خوش باد و طوفان و هميشه سرگردان، که به دنبال هر سر و صدايي مي‏روند، و با وزش هر بادي حرکت مي‏کنند، نه از روشنايي دانش نور گرفتند، و نه به پناهگاه استواري شتافتند

 

تمام مثنوی به این دو گروه می پردازد و آسیب شناسی می کند و راه راست و درست را فراروی سالکان قرار می دهد و آنانی که در انتخاب راه از تعقل کافی بر خور دار نیستند را مدد برای انتخاب می دهد

دفتر چهارم

( 2174) ما كه {باطن بينِ} جمله كشوريم

دل، ببينيم و، به ظاهر ننگريم‏

كشور: كنايت از جهان هستى. دل: كنايت از واقع. دل ببينيم: ناظر قلبيم.

 

( 2175)

قاضيانى، كه به ظاهر مى‏تَنند

حكم بر اَشكالِ ظاهر، مى‏كنند

« پیامبر(ص) فرمودند:نَحنُ نَحکُمُ بِالظّاهِرِ وَاللهُ یَتَوَلَّی السَّرائَر(ما به ظاهر حکم کنیم و خداوند نهانی ها را داند)احادیث مثنوی/ص126واحیاء علوم الدین .ج4.ص151وطبقات الشافعیه در اینجا این سوال پیش می اید که آیا پیامبری که می فرماید«انما اقضی بینکم»«بالأیمان والبینات» یعنی هر کس شاهد آورد و هر کس قسم خورد، من حکم می‌کنم. که این انما، مفید حصر است آیا او جز ظاهر چیزی نمی داند و یا آن که او دانای به غیب است ولی در بحث قضاوت به سراغ ظاهر می رود و از علم باطنی خود مانند حضرت داود ع استفاده نمی کند

پاسخ آن است که طبق آیة 105 سورة توبه «قل اعملوا فسیری الله عملکم و رسوله» او همه چیز را می داند ولی به ظاهر حکم می کند و مسئول این کار خود طرفین دعوا هستند که باید قیامت جواب بدهند»

( 2176) چون شهادت گفت و، ايمانى نمود

حكمِ او، مؤمن كنند اين قوم، زود

« در سورةبقره/ 7/ ص3: وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ ءَامَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ مَا هُم بِمُؤْمِنِينَ یعنی و بعضى از مردم كسانيند كه ميگويند بخدا و بروز جزا ايمان آورده‏ايم و لكن (دروغ ميگويند و) هرگز ايمان نياورده‏اند

( 2177) بس منافق ، كاندرين ظاهر، گريخت

خونِ صد مؤمن، به پنهانى، بريخت‏

( 2178) جهد كن! تا پيرِ عقل و، دين شوى!

تا چو عقلِ كل، تو {باطن بين} شوى‏!

( 2179)از عدم، چون عقلِ زيبا، رو گشاد

خلعتش داد و، هزارش نام داد

«دراصول كافى، ج 1، ص 10 در بارة عقل می فرماید :لَمَّا خَلَقَ اللَّهُ العَقلَ اِستَنطَقَهُ ثمَّ قال لَهُ أقبِل فَأقبَلَ ثُمَّ قال لَه أدبِر فأدبَرَ ثم قال وَ عِزَّتِى وَ جَلالِى مَا خَلَقتُ خلقاً هُو أحبُّ إِلَيَّ مِنكَ وَ لاَ أكمَلتُكَ إلاَّ فِيمَن اُحِبّ. اَمّا انّى اياك آمر و إيّاكَ أنهى و اياك اُعاقِبُ و ايّاك اُثِيبُ.»

( 2180) كمترين ز آن نام‏هاىِ {خوش نفس}

اينكه نبود هيچ او، محتاجِ كس

ودر نهج البلاغه، كلمات قصار 38 امير مؤمنان (ع) می فرمايد: (گرانمايه‏ترين بى‏نيازى خرد است) و نيز در كلمات قصار 54 : هيچ بى‏نيازى چون خرد نيست و هيچ درويشى چون نادانى

( 2181) گر، به صورت وا نمايد عقل، رو

تيره باشد روز، پيشِ نورِ او

« در شرح انقروىاز قول ابو الحسن شاذلى: اگر نور دل‏ها از مشرق دل اولياى خدا رو نمايد نور آفتاب و ماه در سجده شود.

درتذكرة الأولياء، ص 282:از ابو سليمان دارانى آورده است : اگر معرفت را صورت كنند بر جايى، هيچ كس ننگرد در وى الا كه بميرد از زيبايى جمال او و تيره گردد همه روشنى‏ها در جنب نور او

( 2182)ور مثالِ احمقى_ پيدا شود

ظلمتِ شب، پيش او، روشن بود

( 2183) كو، ز شب مُظلِم تر و، {تارى تر} است

ليك خفّاشِ شقى، {ظلمت خر} است‏

خُفّاشِ شقى: آن كه درون تيره دارد. آن كه نور معرفت در دل او نيست. آن كه اولياى حق را نتواند شناخت.

( 2184)اندك اندك خوى كن با نورِ روز!

ور نه خفّاشى_ بمانى بى‏فروز

نور روز: روشنايى عقل، نور معرفت، و نيز آنان كه چنين نورى دارند.

( 2185) عاشقِ هر جا، شكال و، مشكلى_ است

دشمنِ هر جا، چراغِ مُقبلى_ است‏

مُقبل: دولتمند .چراغ مقبل: كنايت از ولىِّ حق كه وظيفه او هدايت و دستگيرى گمراهان است.مُقبل: نیکبخت.

( 2186) ظلمت اِشكال، ز آن جويد، دلش

تا كه، افزون تر، نمايد، حاصلش‏

« درسورة آل عمران، آیة 7 می فرماید : فَأَمَّا اَلَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ اِبْتِغاءَ اَلْفِتْنَةِ وَ اِبْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ. »

( 2187) تا تو را مشغولِ آن مشكل، كند

وز نهادِ زشتِ خود، غافل كند

مشغول مشكل كردن: با بحث‏هاى لفظى پرسنده را سر گرم كردن و نادانى خويش را پوشاندن.

***

مولای متقیان على (ع) درنهج البلاغه، كلمات قصار: 147 به كميل می فرماید:

ومن کلام له عليه السلام

لکُمَيْل بن زياد النخعي:

قال کُمَيْل بن زياد: أخذ بيدي أميرالمؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام، فأخرجني إلي الجبّان فلمّا أصحر تنفّس الصّعَدَاء ثمّ قال: يَا کُمَيْل بْن زِيَادٍ، إِنَّ هَذِهِ الْقُلُوبَ أَوْعِيَةٌ فَخَيْرُهَا أَوْعَاهَا فَاحْفَظْ عَنِّي مَا أَقُولُ لَکَ:

النَّاسُ ثَلاَثَةٌ: فَعَالِمٌ رَبَّانِيٌّ وَمُتَعَلِّمٌ عَلَي سَبِيلِ نَجَاةٍ، وَهَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ کُلِّ نَاعِقٍ يَمِيلُونَ مَعَ کُلِّ رِيحٍ، لَمْ يَسْتَضِيئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ، وَلَمْ يَلْجَؤُوا إِلَي رُکْنٍ وَثِيقٍ.

يَا کُمَيْلُ، الْعِلْمُ خَيْرٌ مِنَ الْمَالِ, الْعِلْمُ يَحْرُسُکَ وَأَنْتَ تَحْرُسُ المَالَ. وَالْمَالُ تَنْقُصُهُ النَّفَقَةُ، وَالْعِلْمُ يَزْکُو عَلَي الْإِنْفَاقِ، وَصَنِيعُ الْمَالِ يَزُولُ بِزَوَالِهِ. يَا کُمَيْل بْن زِيَادٍ، مَعْرِفَةُ الَعِلْمِ دِينٌ يُدَانُ بِهِ، بِهِ يَکْسِبُ الْإِنْسَانُ الطَّاعَةَ فِي حَيَاتِهِ، وَجَمِيلَ الأُحْدُوثَةِ بَعْدَ وَفَاتِهِ. وَالْعِلْمُ حَاکِمٌ، وَالْمَالُ مَحْکُوم ٌعَلَيْهِ. يَا کُمَيْل بْن زِيادٍ، هَلَکَ خُزَّانُ الْأَمْوَالِ وَهُمْ أَحْيَاءٌ، وَالْعَُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ الدَّهْرُ: أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ، أَمْثَالُهُمْ فِي الْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ. هَا إِنَّ ها هُنَا لَعِلْماً جَمّاً (وَأَشَارَ بِيَدِهِ إِلي صَدره) لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً! بَلَي أَصَبْتُ لَقِناً غَيْرَ مَأْمُونٍ عَلَيْهِ، مُسْتَعْمِلاً آلَةَ الدِّينِ لِلدُّنْيَا، وَمُسْتَظْهِراً بِنِعَمَ اللهِ عَلَي عِبادِهِ، وَبِحُجَجِهِ عَلَي أَوْلِيَائِهِ، أَوْ مُنْقَاداً لِحَمَلَةِ الْحَقِّ لاَ بَصِيرَةَ لَهُ فِي أَحْنَائِهِ يَنْقَدِحُ الشَّکُّ فِي قَلْبِهِ لِأَوَّلِ عَارِضٍ مِنْ شُبْهَةٍ. أَلاَ لاَ ذَا وَلاَ ذَاکَ! أَوْ مَنْهُوماً بِالَّلذَّةِ، سَلِسَ الْقِيَادِ للشَّهْوَةِ، أَوْ مُغْرَماً بِالْجَمْعِ وَالْإِدِّخَارِ لَيْسَا مِنْ رُعَاةِ الدِّينِ فِي شَيْءٍ، أَقْرَبُ شَيْءٍ شَبَهاً بِهِمَا الْأَنَعَامُ السَّائِمَةُ! کَذلِکَ يَمُوتُ الْعِلْمُ بِمَوْتِ حَامِلِيهِ. اللَّهُمَّ بَلَي! لاَ تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ، إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً، وَ إَمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلاَّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللهِ وَبَيِّنَاتُهُ. وَکَمْ ذَا وَأَيْنَ أُولئِکَ؟ أُولئِکَ ـ وَاللَّهِ ـ الْأَقَلُّونَ عَدَداً، وَالْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللّهِ قَدْراً، يَحْفَظُ اللهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَبَيِّنَاتِهِ، حَتَّي يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ، وَيَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ، هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَي حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ، وَبَاشَرُ

وا رُوحَ الْيَقِينِ، وَاسْتَلاَنُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَأَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ، وَصَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَي، أُولئِکَ خُلَفَاءُ اللهِ فِي أَرْضِهِ، وَالدُّعَاةُ إِلَي دِينِهِ، آهِ آهِ شَوْقاً إِلَي رُؤْيَتِهِمْ! انْصَرِفْ إذَا شِئْتَ.

ترجمه خطبه :

و درود خدا بر او فرمود: (کميل بن زياد مي‏گويد: امام دست مرا گرفت و به سوي قبرستان کوفه برد، آنگاه آه پردردي کشيد و فرمود) اي کميل بن زياد! اين قلبها ظرفهايي هستند، که بهترين آنها نگاهدارنده‏ترين آنهاست، پس آنچه را مي‏گويم نگاهدار.

مردم سه دسته‏اند، دانشمند الهي و آموزنده‏اي بر راه رستگاري و پشه‏هاي دست خوش باد و طوفان و هميشه سرگردان، که به دنبال هر سر و صدايي مي‏روند، و با وزش هر بادي حرکت مي‏کنند، نه از روشنايي دانش نور گرفتند، و نه به پناهگاه استواري شتافتند.

اي کميل: دانش بهتر از مال است، زيرا علم تو را نگهبان است، و مال را تو بايد نگهبان باشي، مال با بخشش کاستي پذيرد اما علم با بخشش فزوني گيرد، و مقام و شخصيتي که با مال به دست آمده با نابودي مال، نابود مي‏گردد. اي کميل بن زياد! شناخت علم راستين (علم الهي) آييني است که با آن پاداش داده مي‏شود، و انسان در دوران زندگي با آن خدا را اطاعت مي‏کند، و پس از مرگ، نام نيکو به يادگار گذارد، دانش فرمانروا، و مال فرمانبر است.

اي کميل! ثروت‏اندوزان بي‏تقوا مرده گرچه به ظاهر زنده‏اند

، اما دانشمندان! تا دنيا برقرار است زنده‏اند، بدنهايشان گرچه در زمين پنهان اما ياد آنان در دلها هميشه زنده است.

بدان، که در اينجا (اشاره به سينه مبارک کرد) دانش فراواني انباشته است، اي کاش کساني را مي‏يافتم که مي‏توانستند آن را بياموزند، آري تيزهوشاني مي‏يابم اما مورد اعتماد نمي‏باشند، دين را وسيله دنيا قرار داده، و با نعمتهاي خدا بر بندگان، و با برهانهاي الهي بر دوستان خدا فخر مي‏فروشند. يا گروهي که تسليم حاملان حق مي‏باشند اما ژرف‏انديشي لازم را در شناخت حقيقت ندارند، که با اول شبهه‏اي، شک و ترديد در دلشان ريشه مي‏زند، پس نه آنها، و نه اينها، سزاوار آموختن دانشهاي فراوان من نيستند. يا ديگري که سخت در پي لذت بوده، و اختيار خود را به شهوت داده است، يا آن که در ثروت‏اندوزي حرص مي‏ورزد، هيچکدام از آنان نمي‏توانند از دين پاسداري کنند، و بيشتر به چهارپايان چرنده شباهت دارند، و چنين است که دانش با مرگ دارندگان دانش مي‏ميرد.

آري! خداوندا! زمين هيچگاه از حجت الهي تهي نيست، که براي خدا با برهان روشن قيام کند، يا آشکار و شناخته‏شده، يا بيمناک و پنهان، تا حجت خدا باطل نشود، و نشانه‏هايش از ميان نرود، تعدادشان چقدر؟ و در کجا هستند؟ به خدا سوگند! که تعدادشان اندک ولي نزد خدا بزرگ مقدارند، که خدا به وسيله آنان حجتها و نشانه‏هاي خود را نگاه مي‏دارد، تا به کساني که همانندشان هستنند بسپارند، و در دلهاي آنان بکارند، آنان که دانش، نور حقيقت بيني را بر قلبشان تاييده، و روح يقين را دريافته‏اند، که آن چه را خوشگذران‏ها دشوار مي‏شمردند، آسان گرفتند، و با آنچه که ناآگاهانه از آن هراس داشتند انس گرفتند در دنيا با بدنهايي زندگي مي‏کنند، که ارواحشان به جهان بالا پيوند خورده است، آنان جانشينان خدا در زمين، و دعوت کنندگان مردم به دين خدايند. آه، آه، چه سخت اشتياق ديدارشان را دارم؟ کميل! هرگاه خواستي بازگرد.

 

 

 

 

 

 

که در بیت 2202/4 در بخش بعدی ذکر خواهد شد مردمان سه دسته اند

گروهی تمام عقل و گروهی دارای عقل ناقص و گروهی از این موهبت الهی به سبب اعمال بد خود که دچار ظلم می شوند محروم می گردند

مثنوی در تمثیل، ماهی را بهانه این موضوع قرار می دهد

این بحث در حوزة عقل معاد است . نه عقل معاش

مردمان سه گروه اند :

سورة واقعه آیات 7 تا48

علامت عاقل تمام، و نيم عاقل و مردِ تمام و نيم مرد و علامت شقِىِّ مغرور لا شى‏ء

 

در بارة طایفة اول عاقلان به عقل معاد:

( 2188) عاقل آن باشد، كه او با مشعله است

او دليل و، پيشواىِ قافله است

مَشعَله: كنايت از روشنى درونى. نور عقل. آن كه او را از جانب خدا علمى افاضت شده.

«مقصود از این بیت پیامبر ص و اهل بیت اویند در سورةانبياء،آیة 73 می فرماید :وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ اَلْخَيْراتِ.»

( 2189) پيروِ نورِ خود است آن {پيش رَو}

تابعِ خويش است، آن {بى‏خويش رَو}

بی خویش رو: بی خویش رونده، کسی که در سلوک انانیت و هستی خود را در حق مستهلک کرده و در دستان خداوند است. پيرو نور خود بودن: نياز به تقليد و تعليم نداشتن.

توصیه او به گروه دوم که ( متعلم علی سبیل نجات)اند

 

( 2190) مؤمنِ خويش است و، ايمان آوريد

هم بد آن نورى_ كه جانش زو چريد

چریدن: چرا کردن، در اینجا به معنی پرورش و رشد و کمال یافتن.

« در سورةاسراءآیة 97می فرماید :وَ مَنْ يَهْدِ اَللَّهُ فَهُوَ اَلْمُهْتَدِ. با نورى كه خدا در او نهاده حقيقت را ديد و ايمان آورد»

« تبعیت

در بحث تبعیت باید گفت که پیامبر تابع وحی است و امام علی تابع پیامبر و یکی یکی امامان علیهم السلام تابع امام پیش از خود می باشند و آیات آن به این ترتیب است

(سوره ص) (39) (ص 455) هَذَا عَطَاؤُنَا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسَابٍ(39)

به او گفتیم:] این [حکومت بی نظیر] عطای ماست، [به هرکس می خواهی] بخشش کن! و [از هرکس لازم می دانی] دریغ ورز، که [در این زمینه] حسابی [بر تو] نیست

(سوره الحشر) (7) (ص 546)…وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ (7)

…. آنچه را پیامبر [از اموال و احکام] در اختیارتان می گذارد [با میل و رغبت] دریافت کنید، و از آنچه شما را منع می کند بازایستید [و مطالبه نکنید]، و از [مخالفت با] خدا بپرهیزید که خداوند سخت کیفر است ،«7»

در کتاب بصائر الدرجات جلد دوم باب ششم روایات متعددی هست مبنی بر اینکه خداوند بعد از آن که پیامبرش را بر اساس محبت ادب کرد اختیار شرع و قانون گذاری خود را به او و اهل بیت او واگذار کرد

بر اساس این روایات این بزرگواران خود از خویش و نور دل خویش تبعیت می کنند »

در مورد گروه دوم:

( 2191) ديگرى_ كه نيم عاقل آمد او

عاقلى_ را ديدة خود، داند او

عاقل را ديده خود دانستن: كنايت از اقتدا به عاقل كردن.

( 2192) دست، در وى زد، چو كور اندر دليل

تا بدو، بينا شد و، چُست و، جليل‏

گروه سوم: احمق

( 2193) و آن خرى_ كز عقل، {جَو سنگى-} نداشت

خود نبودش عقل و، عاقل را گذاشت‏

جَو سنگ: به وزن يك جو،یک جو، در کمی وزن و خردی معادل كنايت از هيچ.

« در سورة القارعه آیات 8 و 9 می فرماید : وَ أَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ فَأُمُّهُ هاوِيَةٌ »

( 2194) ره نداند نه كثير و، نه قَليل

ننگش آيد، آمدن خَلفِ دليل‏

خلفِ دليل آمدن: پيروى عالم كردن، از راهنما اطاعت نمودن.

( 2195) مى‏رود اندر بيابانِ دِراز

گاه لنگان، آيس و، گاهى_ به تاز

آيِس: نوميد.

( 2196) شمع نه، تا پيشواىِ خود كند

نيم شمعى_ نَه، كه نورى_ كَد كند

كَد كردن: گدايى نمودن، دریوزگی، در اینجا به معنی اکتساب و اقتباس است.

( 2197) نيست عقلش، تا دمِ زِنده، زند

نيم عقلى_ نه، كه خود مرده كند

دم زنده زدن: خود را زنده نشان دادن، حقيقت‏ها را نماياندن، خود را مرده كردن: خود را به راهنما سپردن، تسليم شدن، ترك تصرف كردن.

«مرده بايد بود پيش حكم حق

/ تا نيايد زخم از رَبُّ الفَلَق‏

911 /1 »

( 2198) مردة آن عاقل آيد، او تمام

تا بر آيد از نشيبِ خود، به بام‏

مرده عاقل آمدن: خود را تسليم او كردن.

در مقام نصیحت که بایدراه گروه دوم را رفت

( 2199) عقلِ كامل، نيست، خود را مرده كن!

در پناهِ عاقلى، {زنده سخن‏}

گروه سوم

( 2200) زنده نى، تا {هم دمِ} عيسى بود

مرده نى، تا دَمگهِ عيسى، شود

دمگه عيسى شدن: به نفس او زنده گشتن.

( 2201) جانِ كورَش، گام، هر سو مى‏نهد

عاقبت نجهد، ولى بر مى‏جهد

بر جهيدن: كوشش بى‏هوده كردن.

***

قصّه آن آبگير و صيّادان و آن سه ماهى، يكى عاقل و يكى نيم عاقل، و آن دگر مغرور و أبله مغفَّل لا شى‏ء و عاقبت هر سه

مُغفّل: كند ذهن، نادان. لا شى‏ء: هيچ، بى‏ارزش.

( 2202) قصّه آن آبگير است اى عنود!

كه در او، سه ماهى اِشگرف بود

اِشگرف: بزرگ، ستبر، كمياب، خوب، نیکو، بزرگ.آبگیر: برکه، استخر. عَنود: ستیزه گر، معاند.

( 2203)در كليله خوانده باشى، ليك آن

قِشر قصّه باشد و، اين مغزِ جان‏

( 2204) چند صيّادى_ سوىِ آن آبگير

بر گذشتند و، بديدند آن ضمير

ضمير: نهانى. كنايت از درون آب.

( 2205) پس شتابيدند، تا دام آورند

ماهيان، واقف شدند و، هوشمند

( 2206) آن كه عاقل بود، عزمِ راه كرد

عزمِ راهِ مشكلِ ناخواه كرد

ناخواه: ناخواسته، طلب نکرده، نا مطلوب.

وصف الحال آن ماهی :

( 2207) گفت با اينها، ندارم مشورت

كه يقين، سستم كنند از مَقدُرَت‏

از مقدرت سست كردن: كنايت از باز داشتن از راه. مقدرت: قدرت و توانایی.

نکتة دیگر:اهل دنیا از آن جهت که دل بستة دنیایند در مشورت اهل آخرت را نسبت به ملاقات خداوند سست می کنند

( 2208) مِهرِ زاد و، بود، بر جانشان، تَنَد

كاهلى و، جهلشان، بر من زند

مهر زاد و بود: كنايت از حُبُّ الوطن.

( 2209) مشورت را، زنده اى_ بايد نِكو

كه تو را زنده كند، و آن زنده كو؟

( 2210) اى مسافر با مسافر راى زن!

ز آن كه، پايت لنگ دارد، راىِ زن‏

با مسافر راى زدن: با كسى كه راه و رسم منزل‏ها را داند مشورت كردن.

حُبّ الوطن

( 2211) از دَمِ «حُبُّ الوَطن»، بگذر مه ايست!

كه وطن آن سوست، جان اين سوى، نيست‏

«معنای حقیقی

حُبُّ الوَطن من الایمان :

مسكن يار است و شهر شاهِ من /

پيش عاشق اين بود حبّ الوطن ‏3806 /3

«حُبّ الوطن مِن الإيمان»(سفینه البحار .ج2.ص668)

( 2212) گر وطن خواهى؟ گذر ز آن سوى شط!

اين حديث راست را ،كم خوان غلط!

***

دفتر پنجم

فرق عاقل و جاهل اینست که عاقل از دام دنیا نعمت خورد ولی جاهل نقمت

عاقلان مومن فریب دنیا را نمی خورند :

(1409)نعمت از دنيا خورد عاقل نه غم

جاهلان محروم مانده در ندم‏

عاقل از دنيا نعمتش را مى‏خورد و غمش را نمى‏خورد ولى جاهلان نصيبشان در دنيا ندامت و پشيمانى است‏.

(1410)چون در افتد در گلوشان حبل دام

دانه خوردن گشت بر جمله حرام‏

وقتى ريسمان دام بگردنشان افتاد و گرفتار حرص دنيا شدند دانه خوردن به آنها حرام مى‏گردد و استفاده‏اى از نعمت دنيا نمى‏برند.

(1411)مرغ اندر دام دانه كى خورد

دانه چون زهر است در دام ار چرد

از دیگر سو ،مرغ عاقل ……

(1412)مرغ غافل، مى‏خورد دانه ز دام

همچو اندر دامِ دنيا اين عوام‏

(1413)باز مرغان خبير هوشمند

كرده‏اند از دانه خود را خشك بند

ولى مرغان باهوش دانه را براى خود حرام كرده‏اند.

خشك بند: در استعمال شاعران عصر صفوى : (مرغان آگاه خود را با قيد محكم بسته‏اند (هواى نفس را در بند كشيده‏اند) تا از خوردن دانه‏اى كه در مدخل دام است مصون مانند).

(1414)كاندرون دام دانه زهرباست

كور آن مرغى كه در فخ دانه خواست‏

در ميان دام دانه‏هاى زهر آلوده است كور آن مرغى است كه ميان دام دانه بجويد.

زهربا: آش آميخته به زهر. زهر آلود.

فخ: دام.

(1415)صاحب دام ابلهان را سر بريد

و ان ظريفان را به مجلسها كشيد

صاحب دام ابلهان را سر بريده و مرغان ظريف قشنگ را در قفس بمجلس و محفل مى‏برد.

ظريفان: آنان كه به درگاه حق تضرع مى‏كنند و به ذكر و استغاثت مشغول‏اند.

(1416)كه از آنها گوشت‏مى‏آيد بكار

و ز ظريفان بانگ و ناله‏ى زير و زار

زيرا كه دسته اول گوشتشان مطلوب است و دسته دوم آواز و زيبايى آنها

 

شعر «شام غریبان» سرودۀ استاد محمد قدسی

شام غریبان

شام بود و نینوا و نور ماه

دشت رخشان­تر ز خورشید پگاه

 

ماه می­تابید روی خیمه­ها

باده می­زد از سبوی خیمه­ها

 

در کفن پیچیده نور ماهتاب

جسم­های بی­سر در خون خضاب

 

آن دهان­ها کز عطش بی­تاب بود

امشب از جام بقا سیراب بود

¡

نخل­ها افتاده روی خاک گرم

می­وزد بادی ملایم، نرم­ نرم

 

دشت، پر از سروهای سرنگون

جام­ها بشکسته روی خاک و خون

 

خاک رشک ارغوان زان جام­ها

بی­نفس افتاده دُردآشام­ها

 

هر طرف هر گوشه مستی هوشیار

فارغ از خود خفته در آغوش یار

¡

چون «سَقاهُم رَبُّهُم» خود ساقی است

تا ابد این مستی می، باقی است

 

مستی­اش از جام تسلیم و رضا­ست

ساقی­اش سقای دشت کربلاست

 

پیکرش اکنون به خون، آمیخته

مَشک آبش تیر خورده، ریخته

 

دستش از پیکر جدا افتاده است

لیک جامش تا ابد پُر باده است

 

نیست این بی­دستی­اش مانع ز کار

هست چشمش مستی دنباله­دار

¡

ساقی بی­دست، آن استاد عشق

درس دارد در جنون­آباد عشق

 

پای درسش عارفان کاملند

هر یکی سرحلقة اهل دلند

 

گرچه هر نعشی چو نخلی بی­سر است

نعش سقا ماجرایی دیگر است

¡

بود در هر گوشه زان دشت جنون

بال سیمرغی نهان در خاک و خون

 

زخم­ها از حد فزون بر هر تنی­ست

آنچه بینی، خوشه­ای از خرمنی­ست

 

هست پنهان، زیر تیر و نیزه­ها

چون وزد وقت سحر باد صبا

 

زخم­ها چون گل، شکوفا می­شود

هرچه پنهان است، پیدا می­شود

 

امشب اما زخم­ها در خواب ناز

رو به حق هر زخم یک دست نیاز

 

گاه زخمی رخ­نمایی می­کند

با کواکب همنوایی می­کند

¡

دیشب اینجا تا فلک رفت از همه

صوت قرآن و دعا و زمزمه

 

امشب اما خیمه­های سوخته

قاریان، چشم از جهان بردوخته

¡

دیشب اینجا ساقی میخانه داشت

دست در پیمودن پیمانه داشت

 

امشب اما گرچه او خود باده است

چون دهد می؟ دست او افتاده است

¡

دیشب اینجا شاهد بزم الست

مِی کشان را چشم او می­کرد مست

 

امشب اما زیر چوب و نیزه­هاست

جرعه­نوش از جام او تنها صباست

¡

دیشب این باغ اکبر p و عباس p داشت

از بنی­هاشم درخت یاس داشت

 

امشب اما یاس­ها پژمرده­اند

زینب O و اهل حرم افسرده­اند

¡

دیشب اینجا عشق، رنگ تازه داشت

مصحف قرآن حق، شیرازه داشت

 

امشب اما برگ­هایش ریخته

از هم آن شیرازه­اش بگسیخته

دیشب اینجا غنچة نشکفته داشت

چون علی­اصغر p غمی ناگفته داشت

 

امشب اما چون نماز نافله

غنچه را بگشود تیر حرمله

¡

گُر گرفت آتش، گل و گل­خانه سوخت

شمع­ها خاموش شد، پروانه سوخت

 

هر طرف پروانه­ای جان داده است

شمع شیدایی به خاک افتاده است

 

شمع­ها افتاده در جا، سوخته

از پَر پروانه، صحرا سوخته

 

رنگ خاک و خون، تن خورشیدهاست

رشک نور ماه، مرواریدهاست

¡

هان! مگو رونق شد از بازار عشق!

بنگر آغازی نوین، در کار عشق

 

بنگر اینجا، سوختن را ساختن

بهترین تصویر از جان باختن

 

عاشقان! خود را به حق واصل کنید!

رقص چوب و نیزه را کامل کنید

¡

از حدیث خیمه­های سوخته

کودکان و دست و پای سوخته

 

آسمان و اخترانش، شرمگین

زان همه ایثار از اهل زمین

¡

ماه می­تابید و ناامید بود

در نگاهش یک جهان تردید بود

 

مضطرب­حال از غم زین­العباد p

پرسه می­زد دشت را تا بامداد

 

ماه را گفتم که می­تابی چرا

بر تن عشاق صدچاک از وفا؟

¡

آن طرف گم شد دو طفل دربه­در

خواهر خورشید را کردی خبر؟

 

قتلگاه عشق آنجا روبه­روست

بوسه­گاه زینب O آن زیر گلوست

 

نیزه­ها امشب مهیا می­شوند

همرکاب صبح فردا می­شوند

 

صبح فردا می­کند بس جنب­و­جوش

می­کَشد هر یک سری بی­تن به دوش

دکتر محمدباقر کتابی ادیب فرزانه، دردانه شاگرد حاج رحیم ارباب به لقاء دوست شتافت.

«انالله و اناالیه راجعون»

دکترمحمد باقر کتابی ادیب فرزانه، درس آموز مکتب قرآن و نهج البلاغه، استاد حوزه و دانشگاه به لقاء دوست شتافت .

 

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

برای من مگری و مگو دریغ دریغ

به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد

جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

مرا به گور سپاری مگو وداع وداع

که گور پرده جمعیت جنان باشد

فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر

غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد

تو را غروب نماید ولی شروق بود

لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

کدام دانه فرورفت در زمین که نرست

چرا به دانه انسانت این گمان باشد

کدام دلو فرورفت و پر برون نامد

ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد

دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا

که های هوی تو در جو لامکان باشد

 

مجموعه اشعار جدید استاد محمد قدسی با نام مرا تعبیر کن

هوالبدیع

کتاب مرا تعبیر کن شامل اشعار تازه و متفاوت استاد محمد قدسی است.

این کتاب دارای چهار فصل است:

1.شاعرانه ها (قصیده،غزل،مثنوی)

2.حافظانه ها

3.عاشقانه ها(اشعار آیینی)

4.جاودانه ها(نوحه ها و سرودها)

برای تهیۀ کتاب می توانید از طریق همین سایت و یا مراجعه به کتابفروشی امام خمینی واقع در:

اصفهان/خیابان مسجد سید/ابتدای خیابان پنج رمضان

و یا تماس با شماره های:

031-33388503

031-33360686

اقدام فرمایید.

 

اعلام زمان و مکان برگزاری جلسات

با سلام

یاران و همراهان گرامی

به توفیق الهی از پنجشنبۀ این هفته تاریخ

20 مهرماه 1396 (پنجشنبۀ هر هفته ) به مدت 6 ماه

رأس ساعت 6:30 تا 7:30 بعد از ظهر جلسۀ

فیض یابی از حضور قصار نهج البلاغه همراه با تطبیق و شواهد ابیات مثنوی شریف با نهج البلاغه توسط استاد قدسی و اساتید مهمان برگزار می گردد.

مکان: اصفهان؛ خیابان مسجد سید؛خیابان ظهیرالاسلام؛اولین کوچه دست راست(کوچه ۸)؛انتهای کوچه دست چپ؛منزل استاد قدسی

(لطفا برای حفظ آرامش جلسه از آوردن کودکان زیر 10 سال جداً خودداری فرمایید)

با تشکر

سرودۀ استاد محمد قدسی برای بانوی کربلا حضرت زینب (س) – دیوان عترت خورشید

زبان حال حضرت زینبh در غم مادر

 

چرا مادر نمی­آیی به خانه ؟

دلم هر شب تو را گیرد بهانه

 

مرا بگذاشتی تنهای تنها

میان زورق اشک شبانه

کجا در خاک خفتی مادر من ؟

چرا پنهانی از چشم تر من ؟

 

به کف گر چلچراغ ماه گیرم

کجا یابم تو را ای گوهر من ؟

دلم از موج غم دریای خون است

سرشک دیدة من لاله­گون است

 

تو رفتی مادر و از کس نپرسی ؟

که حال زینبh غمدیده چون است ؟

دلی غمگین ز آه و ناله دارم

فراق یاس هجده­ساله دارم

 

بیاد مادرم کز این میان رفت

جگر پر خون چو باغ لاله دارم

پدر جان شد ز کف تاب و توانم

پریشم ، شانه زن بر گیسوانم

 

غم بی­مادری سخت است بابا

نوازش کن مرا ای مهربانم

تنظیم مباحث موضوعی مثنوی معنوی توسط استاد محمد قدسی- بحث جنسیت و سنخیت ارواح

جنسیت و سنخیت ارواح

     ارواح در جهانی پیش از این جهان، با یکدیگر بوده اند و هر روحی با سنخ خود و جنس خود آشنا بوده است

واژة جنسیت و سنخیت کاملا متشابه و مترادف نیستند و کاملا نیز از هم جدا نیستند و نسبت آن ها عموم و خصوص من وجه است

بعضی از همجنس ها با هم سنخیت دارند و بعضی از همسنخ ها هم جنس اند

سنخیت دو گونه است

یکی اصلی : و آن سنخیتی است که انسان ها در ذات و صفات روحی با یکدیگر دارند و این سنخیت موجب جذب و پیوستن است و ناگسستنی و انفکاک ناپذیر است

     روایتی از رسول خدا ص می نویسم که[1]

«الارواحُ جُنودٌ مُجَنَّدَهٌ فَما تَعارَفَ مِنها ائتَلَفَ وَ ما تَنافَرَ مِنهَا اختَلَفَ ( ارواح لشکریانی هستند هم رزم که آن هائی که با هم آشنائی دارند یکدیگر را جذب و آن هائی که از هم تنافر و کراهت دارند یکدیگر را دفع می کنند )»

نوع دیگرِ سنخیت ، سنخیت اعتباری و انتزاعی است که قابل تغییر و دگرگونی می باشد و تا زمانی که در دو چیز ، قدر مشترک برجاست این دو با همدیگر سنخیت دارند و هرگاه در یکی از طرفین آن قدر مشترک باطل شد دیگر انضمامی در آن دو نمی بینیم

مثال برای سنخیت حقیقی و ذاتی :

یک : تمام انبیای الهی با یکدیگر

دو : اویس قرنی با پیامبر ص و علی ع[2]

قرآن از این سنخیت در داستان نوح ع و فرزند او کنعان که متمرد بود تعبیر به لیس من اهلک می کند که اهلیت همان سنخیت است

سه: در جهت مقابل سنخیت فرعون با وزیر خود هامان و سنخیت تمام قبطیان با او

مثال برای سنخیت انتزاعی و اعتباری:

   یک : حُرِّبن یزید ریاحی که در لشکر عمر سعد بود ولی صبح عاشورا به لشکر امام ع پیوست

   دو: بلعم باعورا که از پیروان موسی ع بود ولی دست آخر به فرمودة قرآن در سورة اعراف 176 متمرد شد

   سه: هاروت و ماروت( بقرة 102 )که دو ملک مقرب بودند ولی دست آخر زمینی شدند و مثنوی به آن اشاره می کند که در همین بخش خواهد آمد

   چهار: شیطان (سورة ص آیة 74 )که خود معلم ملائکه بود ولی چون با آن ها سنخیت حقیقی نداشت راندة درگاه الهی شد

   پنج: حضرت آدم ع( بقرة 36 )اگر چه از بهشت رانده شد ولی دست آخر برگزیدة خداوند شد

   واژه جنسیت در مورد ویژگی های ظاهری دو چیز است که در جهاتی با هم شبیه اند و این شباهت سبب تلاقی و همزیستی آن ها می شود

تجانس در لغت به معنی همجنس بودن و اتّحاد در جنس است. اما این کلمه، اصطلاحی است در منطق و کلام.حکما نیز اصطلاح تجانس را در بیانات خود به کار برده اند.

نظر مولانا در بارة جنسیت :مولانا از تجانس(جنسیت) تعریفی منحصر به خود ارائه داده است.

او می گوید جنسیت چنانکه در بارة سنخیت نوشتم براساس امور ذاتی و صفات اصلی است نه شکل و صورت.

بنابراین جنسیت نه تنها در بستر جهان مادی و نمودهای طبیعی، عامل جذب است، بلکه در نگاه روان کاوی ،در پدیده های روانی و از نگاه درون دینی، در مسائل معنوی و ایمانی نیز این قاعده تجاذب جاری می شود.

در این نگاه انسان دین گرا ، به دعوت پیامبران پاسخ مثبت می دهد و مجذوب آنان می شود چون در حقیقت از نظر روحی و معنوی، همجنس آنان است.

به عکس ،انسان دین گریز ، به بدکاران می گراید

چون بی گمان با آنان تجانس روحی و خلقی دارد.

       مولانا در اثنای بحث پیرامون تجانس، می گوید خداوند از آن رو پیامبران را از جنس بشر قرار داده ، تا سرمشق قابل الگو پذیری او شوند،

اگر انبیا از جنس بشر نبودند نمی توانستند برای او اسوه و نمونه باشند.

       اما از میان انسان ها تنها کسانی هم طریق پیامبران می شوند که با آنان وحدت جنسیت در روح و خَلق داشته باشند. پس شالودة تجاذب را از تجانس ریخته اند .

به دیگر سخن ،کشش، فرع بر چشش است.

و اکنون ابیاتی از مثنوی:

زانکه هر کرّه، پی مادر رود

تا بدآن جنسیّتش پیدا شود

(دفترچهارم1641)

در جهان هر چيز چيزى مى‏كشد

كفر كافر را و مرشد را رشد

كهربا هم هست و مغناطيس هست

تا تو آهن يا كهى آيى به شست‏

برد مغناطيست، اَر تو آهنى

ور كَهى، بر كهربا بر مى‏تنى‏

آن يكى چون نيست با اخيار يار

لاجرم شد پهلوى فجار جار

هست موسى پيش قبطى بس ذميم

هست هامان پيش سبطى بس رجيم‏

جان هامان جاذب قبطى شده

جان موسى طالب سبطى شده‏

معده‏ى خر، كَه كشد در اجتذاب

معده‏ى آدم، جذوب گندم، آب‏

گر تو نشناسى كسى را از ظلام

بنگر اورا،كه اوش، سازيده ست امام

(دفترچهارم1640-1633)

ز انكه جنسيت عجايب جاذبى است

جاذبش جنس است هر جا طالبى است‏

عيسى و ادريس بر گردون شدند

با ملايك چون كه هم جنس آمدند

باز آن هاروت و ماروت از بلند[3]

جنس تن بودند ز آن زير آمدند

كافران هم جنس شيطان آمده

جانشان شاگرد شيطانان شده‏

(دفترچهارم2674-2671)

خوب خوبى را كند جذب اين بدان

طيبات و طيبين بر وى بخوان‏

سورة نور آیة 26

در جهان هر چيز چيزى جذب كرد

گرم گرمى را كشيد و سرد سرد

قسم باطل باطلان را مى‏كشند

باقيان از باقيان هم سر خوشند

ناريان مر ناريان را جاذب‏اند

نوريان مر نوريان را طالب‏اند

(دفتردوم83-80)

طيبات آيد به سوى طيبين

للخبيثين الخبيثات است هين

‏ سورة نور آیة 26

كين مدار آنها كه از كين گمرهند

گورشان پهلوى كين داران نهند

اصل كينه، دوزخ است و كين تو

اشاره به جزء و کل:

جزو آن كُل است و خصمِ دين تو

چون تو جزو دوزخى پس هوش دار

جزو ، سوى كُلِّ خود گيرد قرار

تلخ با تلخان يقين ملحق شود

كى دم باطل قرين حق شود

(دفتردوم276-272)

باطلان را چه ربايد باطلى_

عاطلان را چه خوش آيد عاطلى‏_

ز انكه هر جنسى ربايد جنس خَود

گاو سوى شير نر كى رو نهد؟

گرگ بر يوسف كجا عشق آورد

جز مگر از مكر، تا او را خورد

یوسف 13 و 14 و 17

چون ز گرگى، وارهد محرم شود

چون سگ كهف از بنى آدم شود

کهف 18 و 22

(دفتردوم2058-2054)

از این هم دقیق تر باید گفت و آن این است که در عالم الست ذوق ولایت مولا علی ع را، هرکه چشید در این دنیا به آن میل می کند:

پارسى گوييم يعنى اين كشش

ز آن طرف آيد كه آمد آن چشش‏

چشم هر قومى به سويى مانده است

كان طرف يك روز ذوقى رانده است‏

(دفتراول888-887)

و این همان جنسیت جزء، با کل است :

ذوق جنس از جنس خود باشد يقين

ذوق جزو از كل خود باشد ببين‏

(دفتراول896-889)

انبیا از جنس روح اند:

انبيا چون جنس روحند و ملك

مر ملك را جذب كردند از فلك‏

باز آن جانها كه جنس انبياست

سوى ايشان كش كشان چون سايه‏هاست‏[4]

عقل از جنس ملائک است:

ز انكه عقلش غالب است و بى‏ز شك

عقل، جنس آمد به خلقت با ملك‏

نفس اماره:

و آن هواى نفس غالب بر عدو

نفس، جنس اسفل آمد شد بدو

بود قبطى جنس فرعون ذميم

بود سبطى جنس موساى كليم‏

قصص15 و 16

بقرة 50

اعراف 160 و…..

بود هامان جنس‏تر فرعون را

بر گزيدش برد بر صدر سرا

غافر 36 و…..

لاجرم از صدر تا قعرش كشيد

كه ز جنس دوزخند آن دو پليد

هر دو سوزنده چو دوزخ ضد نور

هر دو چون دوزخ ز نور دل نفور

ز انكه دوزخ گويد اى مومن تو زود

بر گذر كه نورت آتش را ربود

بگذر اى مومن كه نورت مى‏كشد

آتشم را چون كه دامن مى‏كشد

مى‏رمد آن دوزخى از نور هم

ز انكه طبع دوزخ استش اى صنم‏

دوزخ از مومن گريزد آن چنان

كه گريزد مومن از دوزخ به جان‏

ز انكه جنس نار نبود نور او

ضد نار آمد حقيقت نور جو

در حديث آمد كه مومن در دعا

چون امان خواهد ز دوزخ از خدا

دوزخ از وى هم امان خواهد به جان

كه خدايا دور دارم از فلان‏

جاذبه‏ى جنسيت است اكنون ببين

كه تو جنس كيستى از كفر و دين‏؟

گر به هامان مايلى هامانيى

ور به موسى مايلى سبحانيى‏

ور به هر دو مايلى انگيخته

نفس و عقلى هر دوان آميخته‏

(توبة 102 ، خلطوا عملا صالحا و آخر سیئا)

هر دو در جنگند هان و هان بكوش

تا شود غالب معانى بر نقوش‏

(دفترچهارم2719-2697)

برعکس منافقان چون در ذات و صفات با دشمنان آن بزرگوار سنخیت دارند بنابراین از او روی گردانند

این سنخیت در ذات است:

عقل مى‏گفتش كه جنسيت يقين

از ره معنى است نى از آب و طين‏

هين مشو صورت پرست و اين مگو

سر جنسيت به صورت در مجو

صورت آمد چون جماد و چون حجر

نيست جامد را ز جنسيت خبر

جان چو مور و تن چو دانه‏ى گندمى

مى‏كشاند سو به سويش هر دمى‏

مور داند كآن حبوب مرتهن

مستحيل و جنس من خواهد شدن‏

آن يكى مورى گرفت از راه، جُو

مور ديگر گندمى بگرفت و دو

جُو سوى گندم نمى‏تازد ولى

مور سوى مور مى‏آيد بلى‏

رفتن جُو ، سوى گندم تابع است

مور را بين كه به جنسش راجع است‏

تو مگو گندم چرا شد سوى جُو

چشم را بر خصم نه، نى بر گرو

مور اسود بر سر لبد سياه

مور پنهان دانه پيدا پيش راه‏

عقل گويد چشم را نيكو نگر

دانه هرگز كى رود بى‏دانه بر؟

زين سبب آمد سوى اصحاب كلب

هست صورتها حبوب و مور قلب

(دفترششم2963-2952)

نيست جنسيت ز روى شكل و ذات

آب جنس خاك آمد در نبات‏

باد جنس آتش آمد در قوام

طبع را جنس آمده ست آخر مدام‏

جنس ما چون نيست جنس شاه ما

ماى ما شد بهر ماى او فنا

(دفتردوم1173-1171)

والسلام

 

 

 

 

[1]روایت در صحیح بخاری و دركتاب البر والصلة والآداب و الحافظ ابن حجر اثقلانی و در فتح الباري و دیگران آمده است

[2]در خطبة دوازدهم نهج البلاغه می خوانیم: که پس از پيروزي بر اصحاب جمل در بارة شرکت آيندگان در پاداش گذشتگان و (نقش نيت در پاداش اعمال) شخصی از امام پرسید: دوست داشتم که برادرم فلانی با تو بود و پیروزی تو را بر دشمن می دید

امام (ع) پرسيد: آيا فکر و دل برادرت با ما بود؟ گفت: آري امام (ع) فرمود: پس او هم در اين جنگ با ما بود، بلکه با ما در اين نبرد شريکند آنهايي که حضور ندارند، در صلب پدران و رحم مادران مي‏باشند، ولي با ما هم‏عقيده و آرمانند، به زودي متولد مي‏شوند، و دين و ايمان به وسيله آنان تقويت مي‏گردد.

«متن عربی خطبه :کلام له عليه السلام

لمّا أظفره الله تعالي بأصحاب الجمل وقد قال له بعض أصحابه:وددت أن أخي فلاناً

معک شاهداً ليري ما نصرک الله به عليأعدائک

فَقَاَلَ لَهُ عَلَيْهِ السَّلامُ: أَهَوَي أَخِيکَ مَعَنَا؟ فَقَالَ: نَعَمْ. قَالَ: فَقَدْ شَهِدَنَا، وَلَقَدْ شَهِدَنَا! فِي عَسْکَرِنَا هذَا أَقْوَامٌ في أَصْلاَبِ الرِّجَالِ، وَأَرْحَامِ النِّسَاءِ، سَيَرْعَفُ بِهِمُ الزَّمَانُ، ويَقْوَي بِهِمُ الْإِيمَانُ.»

[3]عيسى: در سورة نساء آیة 157 و 158 ،چنان كه مشهور است در آسمان چهارم است.ولی روایت شیعه، بودن او را در آسمان دوم تایید می کند

ادريس: نيكلسون نوشته است با عيسى (ع) در آسمان چهارم به سر مى‏برد، حالى كه بنا بر مشهور ادريس در بهشت است و داستان رفتن او به بهشت و بيرون نيامدن او مشهور است.

ادریس جد پدر نوح در تورات با اسم اَخنُوخ ذکر شده است و نام وی دو بار در قرآن کریم آمده است یکی در سورۀ مریم /56و57ودیگری در انبیاء/85

بمير اى دوست پيش از مرگ اگر مى زندگى خواهى

كه ادريس از چنين مردن بهشتى گشت پيش از ما(سنايى)

[4]حکمت 45

و قال عليه‏السلام لَوْ ضَرَبْتُ خَيْشُومَ الْمُؤْمِنِ بِسَيْفِي هَذَا عَلى‏ أَنْ يُبْغِضَنِي مَا أَبْغَضَنِي؛ وَلَوْ صَبَبْتُ الدُّنْيَا بِجَمَّاتِهَا عَلَى الْمُنَافِقِ عَلى‏ أَنْ يُحِبَّنِي مَا أَحَبَّنِى. وَذَلِكَ أَنَّهُ قُضِيَ فَانْقَضى‏ عَلى‏ لِسَانِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ صلى الله عليه و آله؛ أَنَّهُ قَالَ: يَا عَلِيُّ، لَايُبْغِضُكَ مُؤْمِنٌ، وَلَا يُحِبُّكَ مُنَافِقٌ.

امام عليه السلام فرمود:

اگر با شمشيرم بر بُن بينى مؤمن بزنم كه مرا دشمن بدارد دشمن نخواهد داشت! و اگر تمام دنيا را بر منافق بريزم كه مرا دوست بدارد دوست نمى‏دارد! چرا كه مقدر شده و بر زبان پيامبر درس‏نخوانده جارى شده كه فرمود: اى على! هيچ مؤمنى تو را دشمن نمى‏دارد و هيچ منافقى تو را دوست نخواهد داشت!

مرحوم «كلينى» در كتاب‏ كافى‏ از «حارث بن حصيره» (يكى از ياران على عليه السلام) نقل مى‏كند كه در اطراف مدينه مرد سياه‏پوستى از اهل حبشه را ديدم كه مشغول آبيارى است و انگشتان يك دستش قطع شده است. به او گفتم: چه كسى انگشتان تو را قطع كرده؟ گفت: بهترين مردم دنيا.

سپس افزود: ما هشت نفر بوديم كه دست به سرقتى زديم. ما را دستگير كردند و خدمت على بن ابى‏طالب بردند و ما به گناه خود اقرار كرديم. امام عليه السلام فرمود: از حرام بودن سرقت با خبر نبوديد؟ گفتيم: مى‏دانستيم. دستور داد چهار انگشت ما را (به عنوان حد سرقت) قطع كردند. سپس دستور داد در خانه‏اى از ما پذيرايى كنند و روغن و عسل (و مواد غذايى مقوى) به ما بدهند تا جاى زخم‏ها خوب شود سپس ما را از آن خانه بيرون آورند و لباسى نو بر ما پوشاند و فرمود: اگر توبه كنيد و راه صلاح را پيش گيريد به نفع شماست و انگشتان شما به شما در بهشت باز مى‏گردد و اگر چنين نكنيد در دوزخ به شما باز مى‏گردد. كافى، ج 7، ص 264، ح 25.

در داستان ابن ملجم قاتل امام على بن ابى‏طالب عليه السلام نيز مى‏خوانيم: هنگامى كه ضربه‏اى بر سر مبارك آن حضرت وارد ساخت او را خدمت على آوردند. به او فرمود: اى دشمن خدا مگر من به تو نيكى نكردم؟ گفت: آرى به من نيكى كردى.

فرمود پس چه چيزى باعث شد كه اين جنايت را انجام دهى؟ گفت: چهل روز شمشير خود را تيز كردم و از خدا خواستم كه به وسيله آن بدترين خلق خدا را به قتل برسانم (و چنين شد.) امام عليه السلام فرمود:

«فَلَا أَرَاكَ إِلَّا مَقْتُولًا بِهِ وَمَا أَرَاكَ إِلَّا مِنْ شَرِّ خَلْقِ اللَّهِ عَزَّوَجَل»

(دعاى تو مستجاب شده است زيرا) تو را با همين شمشير خواهند كشت و تو بدترين خلق خدايى.

شرح نهج‏البلاغه علامه شوشترى، ج 7، ص 435.

جالب توجه اين‏كه روايات فراوانى از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و صحابه آن حضرت درباره شناختن مؤمنان با محبت على بن ابى‏طالب عليه السلام و منافقان با بغض و كينه او در كتب معروف اهل سنت و شيعه به طور گسترده نقل شده است. از جمله «بلاذرى» در انساب الاشراف‏ (ج 2، ص 96) و «ترمذى» در سنن‏ (ج 5، 635 در باب مناقب على بن ابى‏طالب) از «ابوسعيد خُدرى» نقل كرده‏اند كه مى‏گفت:

«كُنَّا لَنَعْرِفُ الْمُنافِقينَ نَحْنُ مَعاشِرُ الْأنْصارِ بِبُغْضِهِمْ

عَلىَّ بْنَ أبى‏طالِبٍ؛

ما جمعيت انصار، منافقان را به سبب بغضشان به على بن ابى‏طالب مى‏شناختيم».

اين بيان را با سخنى از ابن ابى‏الحديد پايان مى‏دهيم. او مى‏گويد: استادم «ابوالقاسم بلخى» مى‏گفت:

«قَدِ اتَّفَقَتِ الْأخْبارُ الصَّحيحَةِ الَّتِي لارَيْبَ فِيها عِنْدَ الْمُحَدِّثينَ عَلى‏ أنَّ النَّبيَّ قالَ:

لايَبْغِضُكَ إلّامُنافِقٌ وَلا يُحِبُّكَ إلّامُؤمِنٌ؛

اخبار صحيحى كه اتفاق بر اين در نزد راويان اخبار شكى در آن نيست متفق است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود:

دشمن نمى‏دارد تو را جز منافق و دوست نمى‏دارد

تو را جز مؤمن».

شرح نهج البلاغه ابن ابى‏الحديد، ج 4، ص 83.

 

نوحه ای برای حضرت علی اکبر (ع) سرودۀ استاد محمد قدسی

*اکبر به میدان می رود*

یارب جوانم، پادر رکاب است

یک ساعتِ بعد، در خون خضاب است

اکبر به میدان می رود، الله اکبر

از پیکرم جان می رود، الله اکبر

لشکر بدانید! عمری ندارم

با رفتنِ او، جان می سپارم

می شکنم در خودَمُ و، چاره ندارم

در غمِ او، از دِلِ خود، ناله برآرم

دیگر نیازِ چوب و سنگ و نیزه ها نیست

چون راهِ چندان،  تا ملاقاتِ خدا نیست

با رفتن این نو جوان کارم تمام است

چون آفتاب عمر من نزدیک بام است

علی اکبر بر خیمه بنگر!

از ام کلثوم،  حاجت برآور!

اهلِ حرم، آمده تا دُورت بِگردند

جان به کف آمادة میدانِ نبردند

نیکو ترین ماهِ الهی منظرِ من

آئینه دارِ جدِّ من، پیغمبرِ من